انگار تموم علم دنیا در این کتابای کَت و کلفته و از طرف دیگر خیلی عجیب نیس که این بلوکای سیمانی مشتری هایی زیادی نداشته باشن. اما گویا یک نفر راه بدردبخوری واسه مطالعه این «گاوکتاب »ها پیدا کرده. این شما و این راه مطالعه کتابای قطور.

من فقط از اینکه قفسه ی کتابم پر از کتاب باشه کیف می کنم. دوست دارم اونا رو داخل قفسه منظم کنم، بعد چند متر اون طرف تر بایستم و نگاهشان کنم و از این منظره لذت ببرم.

قبلا از رفتن به کتابخونه خیلی خوشم می اومد، الان هم بدم نمیاد. اما با گذشت زمان فهمیدم که اگه می خوای کتابی رو – از نظر ذهنی – مال خود بدونی، باید اون کتاب بی صاحاب شده ی کوفتی رو بخری و ببری خونه.

کتاب باید دم دست آدم باشه تا هر موقع که اراده کرد بهش مراجعه کنه، اگه لازم بود خطی زیر جملاتش بکشه و یا چیزی داخلش بنویسه، بتونه اونو از قفسه به پایین بیاره و دوباره بالای قفسه بزاره و دوباره از قفسه درش بیاره و سه باره پرتش کنه سرجایش و باهاش روی سوسک بکوبد و ازش به جای ماوس پد استفاده کنه و… . منظورم رو که گرفتید؟

دردسرتان ندم، من کتابخونه محقری واسه خودم دارم که اسمش رو باید بذارم «ضدکتابخانه ای از کتابای خونده نشده». خیلی از کتاب هاش رو بذل و بخشش کردم به این و اون، اما هنوزم پره از کتابایی که لایشان رو هم تا به حال باز نکرده ام. با این حال، کماکان پروژه کتاب خریدن و پر کردن قفسه ام ادامه داره.

اخیرا یک نگاهی به قفسه کتاب ام انداختم و یک کتابی به چشمم خورد که مدت طولانی ای بود که دلم میخواس بخوانمش. راستش تابستون امسال بعد از اینکه ۱۵۰ صفحه اش رو خوندم، بستمش و گذاشتمش کنار و رفتم سراغ مطالعه کتابای «فوری ترم».

کتابی که خدمت تون عرض می کنم اسمش کارگزار قدرت (The Power Broker) است که رابرت کارو (Robert Caro) اونو به رشته تحریر درآوردهه.

کتابی سنتی راجبه سیاست قدرت در نیویورکِ وسطای قرن بیستم که ماجراهایش از زبون خیلی باهوش ی شهرسازی و معمار نیویورک، رابرت موزس (Robert Moses) بیان می شه. جلال و جبروت و عذاب و نفرینِ با همِ این مجلد اینه که اگه این کتاب رو پای در بذاری در باز و بسته نمی شه. به اصطلاح از اون کتاب هاییه که از شدت قطوری و سنگینی به درد پادری می خوره. این کتاب هزار و صد و ده صفحه داره – از اون کتابای متراکم که خیلی جای سفیدی در صفحه هاش نمیشه دید. فکر کنم در جایی خوندم که جناب آقای کارو گفته که کتابش شامل هفتصد هزار لغته (که تازه قبل از ویرایش پایانی شامل بیشتر از یک میلیون کلمه بوده)

سبک نوشتار این کتاب معرکهه و حتی یک جاش رو هم نمی تونین پیدا کنین که نویسنده بی دلیل روده درازی کرده باشه با این حال فقط حجم مطالبش خیلی خیلی زیاده.

مشکل از اینجا شروع می شه که وقتی فکر خوندن این کتاب به سرتون می زنه، حتی بیرون کشیدنش از داخل قفسه هم باعث ایجاد دلشوره می کنه. بیایید به زبون ریاضی با هم صحبت کنیم: من سرعت خوبی در خوندن کتاب دارم. فکر کنم دور و بر ۳۰۰ کلمه در دقیقه رو حریفم… حالا ۵۰ تا کلمه کم یا زیاد.

با سرعت ۳۰۰ کلمه در دقیقه، یک کتاب هفتصد هزار لغتی رو باید در ۲۳۳۳ دقیقه یا چیزی حدود ۳۹ ساعت تموم کنم. به چه دلیل نمی تونم این کار رو انجام بدهم؟ چون مغزم اصلا خوشش نمیاد که یک کار ۳۹ ساعته ی بی جیره و حقوق رو شروع کنه. پَـس! میره سراغ یک کتاب کوتاه تر و آسون تر. هر چی باشه اونم واسه خودش کتاب حساب می شه.

بعد تازه به این فکر می افتم که چه شاهکارهای دیگری رو هم می شناسم که آرزوی خوندن اونا رو هم دارم. کارو ۴ کتاب (که آخرش شده ۵) در مورد (رئیس جمهور آمریکا در حد فاصل سالای ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۹) نوشته که همه شون از شاهکارهای قرن بیستمی درباره سیاست در آمریکا به حساب می رن. می خوام کتاب نابودی و سقوط امپراتوری روم اثر گیبسون، اونا کارنینا و جنگ و صلح از آثار تولستوی، جانسون اثر بازوِل، ظهور و سقوط رایش سوم از شیرر، ثروت ملت اثر آدام اسمیث و بیوگرافیای بیشتری از ران چرنو (تایتان رو شدیدا دوست دارم و شنیده ام که السکاندر همیلتون هم خیلی محشره) رو بخونم. میدونید بدبختی ام کجاست؟ اینکه تمومشون کتابای پادری هستن.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   چه جوری همت خود رو زیاد کنیم؟

این قضیه من رو به فکر فرو بُرد که چه جوری می شه کسی بتونه هرکدام از این کتابا رو تا ته بخونه؟ چه جوری می شه من به فردی تبدیل شم که به جای صحبت کردن راجبه این کتابا، تمومشون رو خونده باشه. انگار که باید این کار رو یک شغل تموم وقت حساب کرد چون جور دیگری نمیشه از پسش برآمد.

اما من واسه خودم راه حل ساده ای دست و پا کردم و دلم می خواد که اونو به شمام لو بدهم.

اسم راه حل من ۲۵ صفحه در روزه. همین! فقط باید به این نقشه پایبند بود و انجامش داد. مگه ۲۵ صفحه در روز به کجای آدم می رسه؟

دوباره بیایید حساب و کتاب کنیم. در ماه ۲ روزش رو که اصلا وقت واسه مطالعه نداریم می ذاریم کنار. یک روز هم واسه عید کم می کنیم. می مونه ۳۴۰ روز در سال. ۲۵ صفحه در روز رو ضرب در ۳۴۰ روز در سال می کنیم و ۸۴۰۰ صفحه در سال بدست میاد. ۸۴۰۰ تا. البته من بعداً فهمیدم که اگه به کمه کم ۲۵ صفحه در روز پایبند بمونم، بیشتر حال می کنم بیشتر از ۲۵ صفحه هم بخونم. پس بیایید ۸۴۰۰ تا رو بکنیم ۱۰۰۰۰ تا (اگه فقط ۵ صفحه دیگر به روزی ۲۵ تا اضافه کنین و روزی ۳۰ صفحه بخونین، همین می شه)

با میزان ۱۰ هزار صفحه در سال، با سرعت میانگین ۲۵ الی ۳۰ صفحه در روز، مثلا چه کتابایی رو میشه تموم کرد؟

. ماشین حساب رو بیارین… . کارگزار قدرت که ۱۱۱۰ صفحه بود. چار تا کتاب راجبه همه شون روی هم ۳۵۵۲ صفحه ان. شاهکارهای تولستوی جمعا ۲۱۶۰ صفحه ان. شش جلدی گیبسون سر تا تهش ۳۶۶۰ صفحه که یعنی کل همه این کتابا می شه ۱۰۴۷۲ صفحه ناقابل.

یعنی در طول یک سال، با یک ریتم شُلی شِپِرتیِ ۲۵ صفحه در روز، بنده ی کوچیک تونستم ۱۳ تا از شاهکارهایِ استاد نویسِ قَدَر قُدرتِ پیل افکنِ جهان رو بخونم و کلی چیز راجبه تاریخ دنیا یاد بگیرم: همه اش در یک سال

یعنی از الان تا سال ۲۰۱۷ رو میتونم بذارم واسه خوندن ظهور و سقوط شیرِر (۱۲۸۰ صفحه)، شش جلدی کارل سندبرگ راجبه لینکلن (چه می دونم… ۲۰۰۰ صفحه)، ثروت ملت آدام اسمیث نسخه خلاصه نشده (۱۲۰۰ صفحه) و کتاب جانسونِ جنابِ بازوِل (۱۳۰۰ صفحه) و تازه کلی هم صفحه کم میارم (وقت اضافه میارم)

این بود راه حل خوندن آثار بزرگ. روز به روز. ۲۵ صفحه یکجا. بدون هیچ بهونه ای

البته قبل اینکه خیلی پایبند و محدود به این اعداد شید، بد نیس تأکید کنم که عدد مهم نیس (هر چند که من واقعا قانون روزی ۲۵ صفحه رو واسه خودم انجام میدم). این عدد می تونه ۲۰ صفحه یا ۱۰ صفحه در روز باشه. می تونه سی دقیقه یا یک ساعت یا ۲۰۰۰ کلمه در روز باشه. فارغ از اینکه کدوم یک از این واحدها رو واسه مطالعه خودتون در نظر می گیرین، کاری که حساب و کتاب داشته باشه جواب می ده.

ظرف شش ماه، ۱ سال یا ۵ سال یا ۱۰ سال، تونسته اید قسمت بسیار بزرگی از ذکاوت بشری رو وارد مغز خود بکنین. هیچوقت دلتون می خواسته «موبی دیک» یا «اولیس» یا چند تا از آثار جین آستِن رو بخونین؟ «شوخی بی آخر» دیوید فاستر والاس رو چه؟ خیلی . از همین امروز شروع کنین. ۲۵ صفحه. فردا هم همین کار رو بکنین. صبح بخونین، سر ناهار بخونین، قبل از خواب بخونین، در مطب دندانپزشک بخونین… مهم نیس. فقط اون مقداری که به خودتون قول دادین رو بخونین و این کار رو هر روز تکرار کنین. اون وقت تبدیل به اَبَرانسانی میشید که کتابایی رو خواندهه که بقیه فقط بلدند راجبه اونا حرف بزنن.

چیزی که انتخاب می کنین تا بخونین دیگر به خودتون مربوطه. مثلا من عاشق تاریخ و بیوگرافی و علم و این جور چیزها هستم. البته تولستوی استثنا بود چون من اصلا رمان نمی خوندم. تنها کاری که باید بکنین اینه که کمی تعهد و همت به خرج بدین. کتاب بخونین تا باهوش تر شید.

منبع : medium

 


دسته‌ها: آموزشی